در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «سی و هشتمین کنفرانس ریاضی ایران» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : محدود و مسیرِ بی پایانِ فراموشی و باور به خوشبختیِ خط صاف و تهوع و افعالِ راست گو و در نبرد با خودم و یک پرده تظاهر بر روی همه چیز و کلماتی ک تنها بر کاغذ می روند و یک سطل آشغال، درونِ یک سطل آشغال و استیون ویلسون موسیقی می کند مرا و متفاوت از خاکستری و سرزمین عجایبِ توی رخت خواب و یک لیپتون توی لیوان سوم. و شصت و سومین روز از فصل سرد و این پوست مرا در خود نگه نمی دارد. و ایمان بیاوریم به یک دندگیِ من و سی و هشتمین روز از فصل سرد و لبریز از تو به ارتفاع آغشتم و بخشیدن عطایش به لقایش و لا غیر و ی
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
دومین روز از فصلِ سرد دسترسی پیدا کنید
از من دور تر می کند، مثل فاصله هایی ک توی مستی کش می آیند. این مخدر ها. این نخِ ریسیده از چشمانِ من تا به آن خاطراتی ک با گذر ثانیه ها قدم بر می دارد و دور تر می شود، به بلند ترین حد خود رسیده است. از از چهارچوب تصاویر توی دیدگانم شده است ناپیدا. فیزیک، فاصله را متر می کند. دلِ من مثلِ ساعت شده است...
ادامه مطلب من می ترسم، من از زمینِ دویست سالِ بعد. از انتخاب عادم ها برای ترکِ زمین، ترک یک سیاره ی سرد. من از کمبود جا و افرادی ک جا می مانند می ترسم. من از نژاد پرستی و ارجعیت قوم ها بهم می ترسم. من از فقر، از جنگ، از بحران های سالهای فرزندانم می ترسم. از تهدیدِ یک مشتِ قدرتمندِ بی عقل، از جهل .. از بیشتر ب...
ادامه مطلب این یک روراستی کاملا تمام عیاره ک با مچ ضرب دیده هم می شه خیلی راحت بهش اغراق کرد. این یک حقیقت ساده ی جهان شموله ک بی آرایه های ادبی هم می شه توصیفش کرد. زندگی رو می شه ساده گرفت. می شه خالی تر گذروندش، با آدم های کمتری. با آدم های نه چندان مهم تری. نیاز نی دور و برت بزرگترین عشق تمام دورانِ عمرت ...
ادامه مطلب این موضوع ک مجبور به زندگی اجتماعی و تنها نموندن و خارچ نشدن موجودات چهار دست و پا از کادر لعنتی دیدگانمون هستیم، یک شکنجه ـست. و دقیقا یک شکنجه ـست ازونجا ک علیرغم تمام این نفرت بخاطر این اجبار، در صورت تحقق این خواسته هم باز دچار سرخوردگی های دیگه ای می شیم. دچار تنهایی و افسردگی و زوال و اینا می...
ادامه مطلب "نبخش. فراموش نکن. کوتاه نیا. حقیقت رو نگو. تظاهر کن. تنها باش. لبخند بزن." من این جمله رو کاملا صادقانه نوشتم. و می دونید
بذارید یه چیزی رو اعتراف کنم، ک هرچقد همه جا گفتم قانون راز چقد غیرمنطقی و فانتزی و علمی تخیلیه اما به بعضی چیز هاش اعتقاد د...
ادامه مطلب من از یه احساس بد، من از سایه های تاریک احاطه شدم. توی هر گوشه ی این دنیا، حجم انبوهی از سایه های تاریک دندون دار، بدون چشم، بدون دست .. بدونِ حسِ حضور، فقط وجود دارن و پر رنگ تر می شن و بیشتر میان جلو، و همه جا تاریک تر می شه. توی یه خیابون تاریک، ا...
ادامه مطلب از کنار باغچه و در جوار درختانی هزار ساله، بدور از کثیفی و یک جای تمیز و هوای پاکیزه سر در می آوری یکهو وسط یک جماعتِ به ذات خویش گم کرده و چپ و راست و بالا و هر کجا ک بخواهی چشم بیندازی، یکی از مصنوعات بشری ـست به رنگ خاکستری و خاکی در کار نیست و آس...
ادامه مطلب هم اکنون ک در حال ثبت این متنم، نه در یک حالت شیدایی بلکه کمابیش در ته دره ی فرود های عاطفی قرار دارم و تحت تاثیر یک فیلم، با مدینه ای فاضله ک برای خویش پیش تر متصور بوده ام با این سبک نوشتار روی کاغذ و در کشاکش بعضی اجبار های اجتماعی به تحیل شرایط خ...
ادامه مطلب آیا شده ام یک انسان با کمترین ریسک های ممکن؟ خوابیدن هیچ جا مگر تختِ خانه؟ لبِ یک پرتگاه، یا روی شاخه های پهن درختان گیلاس. توی سگ پز های تابستان باز نکردن پنجره از ترس خنکای صبح، نتراشیدنِ صورت برای نزدن چند جوش ساده؟ این چیز های راحت و پیش پا افتاده. به تن من عرق کرده است این پیراهن چهار خانه ی اج...
ادامه مطلب و خداوند استیون ویلسون را خلق کرد. به همراهِ نسیم خنک بهار و پرده هایی ک از این نسیم پر و خالی می شوند. شخصا فکر می کنم، استیون ویلسون برایِ خود من آهنگ می سازه. به طرز عجیبی دلخواه و مطابق با سلیقه ی این حقیره نحوه ی آهنگ سازی ایشون. اینکه من چطور این موسیقی دان رو پیدا کردم، یک اتفاق شیرین بود و نیازمند تشکر از کسی ک خودش هم نمی دونه اونو بهم معرفی کرده حتا. اما، به هر حال .. توی احساسات و احوالات متفاوت استیون ویلسون برای من مثل یک لباس مناسب برای رقص می مونه. سوار بر حالات زندگی من می شه و اون ها رو زیبا می کنه، مثلِ دو تا بال برای پروانه می مونه. نه صرفا برای پرواز، پروانه ی بی بال رو مجسم کردید؟ اونقدرام خوشگل نیست. بال هاش بهش زیبایی می ده و البته، با اون بال ها پرواز می کنه. استیون ویلسون، درکِ متفاوتی از موسیقی به دنیا داد. درکی ک عامه ی مردم با اون غریبه ن. موسیقی مد نظر ویلسون ی...
ادامه مطلب آه ک درگیرم صبح ها و تا نصف شب مشغول و لحظه های اندکی، آخر هفته ها ک کار تمام می شود می نشینم پای این دکمه ها، و بعد فکر می کنم ک .. فکر می کنم ک، چیزی نیست داخلِ این سبکِ زندگی برای بیان کردن. فکر می کنم به کار هایی ک کرده ام، و متوجه تکراری می شوم ک هفته ی پیشینش متوجه شده بودم و این خود یک تکرارِ دیگر است. این یک غر زدن است، چرا ک خالی ام از صحبت ها. خالی ام از شعر، از داستان و خیابان ها، از تفکر و دیدن اتفاقاتِ درون رویا و به نحوی شاعرانه تفسیرش کردن، من برایِ یک دیدگاهِ متفاوتِ نویسنده گونه دگر زمانی ندارم. خالی از کلمات. تنها خسته، و انتظارِ شروعِ هفته ای دیگر. سرعتِ گذر ایام، طی شدن ماه ها و بالا رفتن عدد سالها، یک طور عجیبی بالا رفته است. انگار ک .. انگار ک این دیروز بود، فروردین ماهِ جدایی، و آن آخرین تجربه ی خود بودنم شده است. بعد از آن، یک رنگ خاکستری به خود گرفتم و توی تاریکی ه...
ادامه مطلب کجا بزرگ شدم، کنار عادم های معمولی، توی کالبد یک بچه ی معمولی، چهره ی معمولی، طرز تفکر و هوش و وضع مالی معمولی، کجا بزرگ شدم. توی یک محله ی معمولی، و نه حتا سطح پایین و انقدر فقر ک زندگی را برایم تراژدی وار چهارچوب کند و بشود تاثیری بر کودکی هایم ک بگویم در بزرگی ها چقدر محرک شخصیت عجیبم بوده است. من اهل تظاهر نیستم، من بیشتر از آنچه باید عقب می کشم و توی تاریکی می نشینم و نظاره می کنم گذر تمام چیز ها را. من کسی هستم ک اگر جای نیوتن بود، افتادن سیب را نظاره می کرد و می فهمید و سکوت می کرد و توجیه می کرد خود را. کاری ـست ک هم اکنون می کنم، زندگی را توی کتاب ها و فیلم ها، توی یک لبخند دوستِ شگفت انگیز ک نمی بنمش دگر بار. توی دنیای ذهن خودم، خیال پردازی ها توی رخت خواب. گاهی خجالت زده می شوم از صورتم توی آیینه، نه بخاطر چهره، از حالت نگاه .. از چشم هایِ قانع و آرامم و بی هیچ نور گیرایی. حالت ...
ادامه مطلب از خاطرات خوبی ک از خودم توی دنیای مجازی دارم، از زندگی دوم و منِ مجازی، شخصیت متفاوتی ک با این واقعیت دست و پا گیر داشتم، یاهو مسنجر بود و چت ها و عادم ها و خاطراتش، از یه کانتکت لیست دویست نفر و بیست سی نفری ک همیشه وقتی ساین این می کردم آن بودن. از قابلیت محشره یاهو برای اینویزیبل بالا اومدن. از اون روزی ک یه بار همزمان مشغول صحبت کردن با هفده نفر بودم! از تاثیر محشری ک رو سرعت تایپ کردنم داشت، از نگاه های عجیب خونواده وقتی پشت مانیتور تند تند تایپ می کردم و قهقه میزدم، از اولین باری ک با یه دختر حرف زدم. از ساعت ها چت کردن، بوی گند گرفتن از زیاد روی صندلی نشستن، از پوزخند زدن ها، کنفرانس های شلوغ محشر، از آدمای جالبی ک توی یاهو مسنجر پیدا می شد. برخلاف چیزی ک توی تلگرام هست. اون موقع ها، همه انگار خیلی با استعداد تر بودن، همه شخصیت هاشون عمق داشت انگار. تو چشماشون ک نگاه می کردی همه یه...
ادامه مطلب آذر ماه می رسد، شروع می شود آن فصل سرد. بی خانمان ها
مظلوم تر از همیشه اند. صورت ها قرمز تر از همیشه است. زمستان فقط از پشت
شیشه های خانه ـمان قشنگ است. زمستان، جایی ـست بین تپه هایِ شرقِ دور،
جایی میان کوه های هشت هزار متری رشته کوه هایِ بلند هیمالیا، زمستان روی
نوکِ دماوند هویدا می شود. وقتی ک هوا آنقدر سرد باشد ک نتوانی چشمانت را
باز کنی، آنقدر ک هوا سرد باشد ک حاضر نباشی دستِ هر کسی را ک باشد بگیری.
آنوقت ک مطلقا تنها و بی دفاع خود را در باد احساس می کنی. عظمتِ کوهستان،
سرما و تنهایی، سفیدیِ مقدسی ک به پلیدی بشارت می دهد. دانه هایِ آبِ حیات
بخش یخ زده ای ک حیات می گیرد. جایی توی کوهستان، ک جسد ها یخ می زنند و می شوند راهنمای مسیر. جایی توی کوهستان ک شب ها مطلقا تاریک است و نسیم،
دستِ مرگ را روی گونه ها نوازش می دهد. زمستان، برایِ من مقدر کننده ی روز
هایِ شاعرانه ی ضعف است. ز...
ادامه مطلب نتسبمتسبمتسمتبمسکنثتبقمصنتبمکسنیتب این گونه شروع می کنم یک متن را به این حال خراب و دیوانه پریشی هایی ک از چشمانم شده است آویزان. یک روز تکراری توی یک بدن تکراری، خیره نشدن به مانیتور و نادانی از آن چ نمی دانی. ها ها ها ها ها ها ها. کجا می روی ای دوست عزیز من، کجا ایستاده ای تو، چرا زیر بارانی؟ چرا بدنت یخ زده است، چرا نفست در نمی آید. چرا چشمانت ترسیده اند، چرا در حال مردنی آخر چرا. آخر چطور می روی از دستِ من. کجا ایستاده ای، جایی تو قبر خوابیده ای، توی خواب های من مدام در حال فرار، از این شهر به آن شهر و معشوقه ی تکراری، توی خواب ها چهره ات دگر درست یادم نیست. توی خواب ها فراموش کرده ام بویت را، آخرین حسی ک می رود از یاد. آخرین چیزی ک می ماند به خاطره م را هم از دست داده ام، من خود را گم کرده ام و کاریش نمی شد کرد. من خود را از دست داده ام توی گذشته ای ک خود ثبتش کرده ام. روی ساعد دستِ چ...
ادامه مطلب نمی دونم از تو و خودم باید چ توقعی داشته باشم. دلم می خواد دوست داشته باشم، تماما و همه وقت و همه جا و بی محدودیت و انکار و
قایم کردنت از دیگران، مثل اون موقع ها ک در حد الهه ی آسمان و زمین و
زندگی و هستی و فلسفه ی من می رفتی بالا و ستایش می شدی و اشک تو چشمام جمع می شد و دنیام، تمامِ دنیام در حد یه دختر صد هفتاد سانتی هفده ساله ی رنگ پریده کوچیک می شد و جمع می شد یه جا. خیلی ساده و جمع و جور و همه چیز
معلوم، تو بودی و همه چیزی بود ک دلم می خواست و رسیده بودم بهش. نمی تونم
تحمل کنم برای دیدنت مجبور باشم از بقیه قایمت کنم، بریم تو یه محله ی
غریب، تو ساعاتی ک فک ...
ادامه مطلب دلم واست خیلی تنگ شده،
و تو حق نداری اینو بدونی حتا....
ادامه مطلب انتخاب های شخصی من. من کی ـم، چجوری ـم. چجوری می تونم باشم. چقد محدوده م توی این دایره ی اجتماع و خانواده ای ک توش هستم. دستام بسته ـست؟ محدود به موجودی بانکی، خواسته ها و محدودیت توی خیال پردازی. ایده پردازی، خلاقیت، غافلگیرت کردن. من وقت ندارم، وقت ندارم ک فک کنم موقع بیکاری هام چیکار بکنم و اغلب اونقد خسته ـم، و بی حوصله و انگیزه ک تخت، تخت، تخت. و مجبور کردن خودم به دانشگا رفتن و پول در آوردن و پوشیدنِ یه کفشِ پاره ی تکراری وقتی پولِ زیادی برای خرج کردن داری و حوصله ـش رو نه، دلش رو نه. چیزی شبیه به خون رو می نویسم روی کاغذ، هادی پاکزاد گفت و من، چیزی با ...
ادامه مطلب خیلی چیز باعث می شه تو فکر خیلی چیزای دیه فرو برم. اینکه مدت طولانی ایه بلاگ می نویسم و هیچوقت به قدری ک فک می کردم استحقاقشو دارم استقبال نشده ازم. خیلی وقتا راجب پستی ک نوشتم مطمن بودم و آس می دونستمش، و بعدش فک می کردم علتِ تو گوشه موندنش این بوده ک خب، طرز فکرا فرق می کنه. طبیعتا هم همینجوره و هیچکسی مثل من اونو نمی خونه. ناسلامتی خودم نوشتمش. اما حالا، نتیجه های دیگه ای هم عایدم شده. اینکه یقینا و کاملن و قطعا شخصیت من مورد پذیرش جامعه نیست اونقدرا. کاملن هم راضی ام ازین موضوع. نه حالِ دو هفته یه بار سلمونی رفتن دارم و عینک دودی زدن و حساس بودن رو تیپ و ...
ادامه مطلب زندگی مثل سریال بیگ بنگ تئوری نیست، چهار تا دانشمند رفیقات باشن و رو دیوار اتاقت دو سه تا مدرک دکترا و یه چند تایی لیسانس داشته باشی و تازه هفتاد و پنج سالتم نباشه، همه ش بیست هفت هشت سالت باشه و سرگرمیات البته مربوط به دهه اول زندگی آدما می شه. زندگی اینجوری هیچوقت پیش نمی ره ک همسایه رو به روییت شبا هر شب بیاد باهات شام بخوره، تازه یه دختر بلوند سفید خوش اندامم باشه ک سابق هم دوست دخترت بوده ولی، دیه با هم نیستید می دونی. پشتِ سر من دیواره، پشت دیوار راه پله ـس و پشت ساختمون ما یه ساختمون دیگه ـست و خوب ک فکر کنم تا چند ده کیلومتری من همیشه این داستان هس...
ادامه مطلب هوا هر روز بیشتر رو به سردی می رود، انگار ابر ها
پایین تر می آیند و فاصله ی زمین و آسمان کم می شود. درختان هنوز سبزند
علیرغم تمام این پاییزی بودن ها، ایمان آوردیم به آغاز فصل سرد ولی، سرما
شروع می شود و فصل ها پیش تر انگار از دست رفته اند. درختانِ شمال علیرغم
تمام پاییز بودن ها هنوز سبز اند، روی چوبِ انسانی قارچ های سمی می روید.
دور جاده های کوهستانی را سیم های خار دار کشیده اند تا طبیعت را از ما
محافظت کنند انگار. درختانِ شمال سبز اند، روی کوه ها هر جا ک بشود یک چیز
سبز رشد می کند. یک جور هایی اشباع، اشباع از این سبزینگی، محیط از زندگی
اشباع می شود. ک شا...
ادامه مطلب بعضی وقتا خیلی احساس دلتنگی می کنم، اغلبش متمرکز به
یک نفره ولی همه ش مال اون نیست! این برام خوشحال کننده نیست، اما یه نتیجه گیری ساده رو در بر داره ک اون همه ی دنیای من هم نیست. و بعد، دستمو باید بذارم زیر چونم و فکر کنم، ک چ احساسی باید پیدا کنم. ای کاش مثل کمدی های کلاسیک هالیوودی بود، می رفتی شب تو یه بار ک توش پر بود از همه جور عادمی ک البته یه هدفِ کاملن یکسان داشتن و از بین گزینه های موجود یکیو انتخاب
می کردی، نه برای مدتِ طولانی و البته گرمیِ شراب و مستی هم تو رو از آدم
سینگله ی همیشه هستی و گذشته ی بدی ک اعتماد به نفستُ خورد و خاکشیر کرده
بود ساب...
ادامه مطلب