متفاوت از خاکستری - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 19:14
آه ک درگیرم صبح ها و تا نصف شب مشغول و لحظه های اندکی، آخر هفته ها ک کار تمام می شود می نشینم پای این دکمه ها، و بعد فکر می کنم ک .. فکر می کنم ک، چیزی نیست داخلِ این سبکِ زندگی برای بیان کردن. فکر می کنم به کار هایی ک کرده ام، و متوجه تکراری می شوم ک هفته ی پیشینش متوجه شده بودم و این خود یک تکرارِ...
سرزمین عجایبِ توی رخت خواب - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:15
کجا بزرگ شدم، کنار عادم های معمولی، توی کالبد یک بچه ی معمولی، چهره ی معمولی، طرز تفکر و هوش و وضع مالی معمولی، کجا بزرگ شدم. توی یک محله ی معمولی، و نه حتا سطح پایین و انقدر فقر ک زندگی را برایم تراژدی وار چهارچوب کند و بشود تاثیری بر کودکی هایم ک بگویم در بزرگی ها چقدر محرک شخصیت عجیبم بوده است. م...
یک لیپتون توی لیوان سوم. - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:15
از خاطرات خوبی ک از خودم توی دنیای مجازی دارم، از زندگی دوم و منِ مجازی، شخصیت متفاوتی ک با این واقعیت دست و پا گیر داشتم، یاهو مسنجر بود و چت ها و عادم ها و خاطراتش، از یه کانتکت لیست دویست نفر و بیست سی نفری ک همیشه وقتی ساین این می کردم آن بودن. از قابلیت محشره یاهو برای اینویزیبل بالا اومدن. از ...
شصت و سومین روز از فصل سرد - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:14
آذر ماه می رسد، شروع می شود آن فصل سرد. بی خانمان ها مظلوم تر از همیشه اند. صورت ها قرمز تر از همیشه است. زمستان فقط از پشت شیشه های خانه ـمان قشنگ است. زمستان، جایی ـست بین تپه هایِ شرقِ دور، جایی میان کوه های هشت هزار متری رشته کوه هایِ بلند هیمالیا، زمستان روی نوکِ دماوند هویدا می شود. وقتی ک هوا...
این پوست مرا در خود نگه نمی دارد. - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:14
نتسبمتسبمتسمتبمسکنثتبقمصنتبمکسنیتب این گونه شروع می کنم یک متن را به این حال خراب و دیوانه پریشی هایی ک از چشمانم شده است آویزان. یک روز تکراری توی یک بدن تکراری، خیره نشدن به مانیتور و نادانی از آن چ نمی دانی. ها ها ها ها ها ها ها. کجا می روی ای دوست عزیز من، کجا ایستاده ای تو، چرا زیر بارانی؟ چرا ...
ایمان بیاوریم به یک دندگیِ من - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 10:48
نمی دونم از تو و خودم باید چ توقعی داشته باشم. دلم می خواد دوست داشته باشم، تماما و همه وقت و همه جا و بی محدودیت و انکار و قایم کردنت از دیگران، مثل اون موقع ها ک در حد الهه ی آسمان و زمین و زندگی و هستی و فلسفه ی من می رفتی بالا و ستایش می شدی و اشک تو چشمام جمع می شد و دنیام، تمامِ دنیام در حد یه...
سی و هشتمین روز از فصل سرد - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 17:45
دلم واست خیلی تنگ شده، و تو حق نداری اینو بدونی حتا.
لبریز از تو به ارتفاع آغشتم - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 12:24
انتخاب های شخصی من. من کی ـم، چجوری ـم. چجوری می تونم باشم. چقد محدوده م توی این دایره ی اجتماع و خانواده ای ک توش هستم. دستام بسته ـست؟ محدود به موجودی بانکی، خواسته ها و محدودیت توی خیال پردازی. ایده پردازی، خلاقیت، غافلگیرت کردن. من وقت ندارم، وقت ندارم ک فک کنم موقع بیکاری هام چیکار بکنم و اغلب ...
بخشیدن عطایش به لقایش و لا غیر - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 19:08
خیلی چیز باعث می شه تو فکر خیلی چیزای دیه فرو برم. اینکه مدت طولانی ایه بلاگ می نویسم و هیچوقت به قدری ک فک می کردم استحقاقشو دارم استقبال نشده ازم. خیلی وقتا راجب پستی ک نوشتم مطمن بودم و آس می دونستمش، و بعدش فک می کردم علتِ تو گوشه موندنش این بوده ک خب، طرز فکرا فرق می کنه. طبیعتا هم همینجوره و ه...
. - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 1:44
بیشتر از همه خودم و بعد از شما دوستان عزیزم کمال تشکر و قدردانی رو انجام می دم ک به این حال وحشتناک افتادم مقصر؟ علت؟ تصادف؟ سرنوشت فکر به گذشته سوزوندن کالری ها تو راه اشتباه واقف بودن بهش و ادامه ی کار من نیاز دارم اروم بشم و بعد اگه تونستم خودمو بهبود ببخشم سلام تنهایی من سلام ضعف درونی من
یک روز جمعه ی دیگری ک به اتمام می رود کم کم - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:28
زندگی مثل سریال بیگ بنگ تئوری نیست، چهار تا دانشمند رفیقات باشن و رو دیوار اتاقت دو سه تا مدرک دکترا و یه چند تایی لیسانس داشته باشی و تازه هفتاد و پنج سالتم نباشه، همه ش بیست هفت هشت سالت باشه و سرگرمیات البته مربوط به دهه اول زندگی آدما می شه. زندگی اینجوری هیچوقت پیش نمی ره ک همسایه رو به روییت ش...
سقوط به تاریکیِ دره ی تنهایی - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:14
هوا هر روز بیشتر رو به سردی می رود، انگار ابر ها پایین تر می آیند و فاصله ی زمین و آسمان کم می شود. درختان هنوز سبزند علیرغم تمام این پاییزی بودن ها، ایمان آوردیم به آغاز فصل سرد ولی، سرما شروع می شود و فصل ها پیش تر انگار از دست رفته اند. درختانِ شمال علیرغم تمام پاییز بودن ها هنوز سبز اند، روی چوب...
می مانیم ک بمیریم - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 8:33
یکی رو می شناختم، هرچقدر ک زندگی ـش گه می شد و پایین تر می رفت تو منجلابِ اتفاقای بدِ تموم نشدنی، شاید افسردگی می گرفت و دست به کارای احمقانه می زد اما خب، هیچوقت ندیدم آدم عصبی ای باشه. هیچوقت نشنیدم صداش از یه حدی بالاتر بره، یادم نمیاد تاحالا دویدنش رو دیده باشم. آدمِ زیادی آرومی بود. یک جورایی، ...
دومین روز از فصلِ سرد - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 8:33
بعضی وقتا خیلی احساس دلتنگی می کنم، اغلبش متمرکز به یک نفره ولی همه ش مال اون نیست! این برام خوشحال کننده نیست، اما یه نتیجه گیری ساده رو در بر داره ک اون همه ی دنیای من هم نیست. و بعد، دستمو باید بذارم زیر چونم و فکر کنم، ک چ احساسی باید پیدا کنم. ای کاش مثل کمدی های کلاسیک هالیوودی بود، می رفتی شب...

برچسب‌های مرتبط

شصت و سومین سوره قران | شصت و سومین دوره دانشنامه تخصصی | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد | ایمان بیاوریم به فصل زرد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد pdf | ایمان بیاوریم به آغاز فصل زرد | ایمان بیاوریم به فصل | سی و هشتمین هفته بارداری | سی و هشتمین دوره مسابقات اوقاف | سی و هشتمین سوره قرآن