یک جفت چشمِ پشتِ پرده، بی پلک

ساخت وبلاگ

من دنبال شروع کردن یه تلخی جدید نیستم. اگه قرار باشه منتهی به یه چیز تلخ باشه راهی ک می رم، بر می گردم به همون دره ای ک ازش اومدم. "بازگشتن به همان دره ای ک از آن آمده ایم." این چیزی نیست ک بخوام، این چیزی نیست ک بتونم دیگه تحمل کنم. اگه قرار باشه دوباره این بلا ها سرم بیاد پس همون بهتر ک "ببخشیم عطایش را به لغایش و لاغیر." و اهمیت نداره اگه باقی روز های عمر، مثلِ یک ربات ساعت هشت صبح از خواب بلند می شمُ ساعت هشت و نیم زدم بیرون، ک ساعت نه سر کار باشم و این قاعده ی ده ساعته تا اتمام ساعت کاری ـم رو بگذرونم. اینجوری حداقل، اونقد سرگرمم ک منفعل می شم، مغزم دنبالِ یه جا برای دراز کشیدن بیشتر نمی گرده. و روز ها خیلی زودتر از اونی ک بفهمی رد می شن، و سالها یه جوری می گذرن ک متوجه نمی شی. و سیگار زودتر از فرم طبیعی ـش بدنت رو سمت مرگ می بره. اونوقت به خودت میای و بیدار می شی، اون موقع ک بازنشست شدی و پیر و از کار افتاده، ک اهمیت نداره اگه بفهمی تمام عمرت رو از دست دادی و خالی بودی از هر تصمیم خارق العاده. چـون، دست به هرچی زدیم، آتیش گرفت و خاکستر شد. دنبالِ ماجراجویی نیستم. فقط می خوام شادروان بشم.

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 23:55