در نبرد با خودم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

من از یه احساس بد، من از سایه های تاریک احاطه شدم. توی هر گوشه ی این دنیا، حجم انبوهی از سایه های تاریک دندون دار، بدون چشم، بدون دست .. بدونِ حسِ حضور، فقط وجود دارن و پر رنگ تر می شن و بیشتر میان جلو، و همه جا تاریک تر می شه. توی یه خیابون تاریک، اوایل شب باشی اما انگار سالها از آخرین افق نور گذشته باشه و صبح، پیدا نمی شه مگه بعدِ مرگت. سایه ها میان تو خودشون می گیرنت و ساعت ها زمان رو غیرعادی می گذرونی و بعد ک صبح می شه، اثرش روی تمام وجودت مونده. من حالم خوب نیست، و حس حال تبدیل این متن به یک نوشته ی ادبی هم نیست. می خوام اینو بنویسم، تمام و کمال بعد با یه کنترل آل همه رو دیلیت کنم. نیاز به خواننده ای نیست، من اینو می نویسم و برای دقایقی، حس تخیله شدن پیدا می کنم و بعد اما .. فردا میام سراغش و می خونمش و از چیز افتضاحی ک از خودم به یادگار گذاشتم، ناراحت می شم و حس بدی پیدا می کنم .. و پاکش هم نمی کنم حتا، فقط صفحه رو می بندم و دوباره بازش می کنم. این دفعه می رم به آرشیو قبل تر، سراغ مطالبی ک دوستشون دارم و تاسف می خورم بیشتر و دوباره صفحه وبلاگ رو می بندم. کاری ک بعد می کنم، اینه ک بعد سه روز بر می گردم و در رابطه با زندگی تکراری، روزمرگی و رو به نقصان رفتن در حرکت به همراه زمان یه چیزایی بلغور می کنم. و این مطلب هم ارضا نمی کنه منو حتا.


میرم تو آرشیو، اون پست هایی ک به نظرم نقطه عطف نوشته های منن چرا متمایز شدن از بقیه؟ برام مهم نیست از نظر ادبی چ ویژگی هایی داره، برام اون "منی" ک نوشته بود متن رو مهمه. با این موقع چ فرقی می کردم. یه آدم سوم نیومده اون متن رو بنویسه، خودم بودم بلا شک. اما، چرا اینقدر در نوسان، چی من رو به اوج می بره و بعد اما، چرا یهو اینقدر سقوط می کنم و داغون و متلاشی، و اونقدر وضع خراب ک به جای خواب آلودگی میام توی این سطل آشغال می نویسم. چون به نظرم خواب آلودگی حرمت داره و هر شر و وری نمی شه توش گذاشت. بعد اتفاق جالبی میفته، این پست رو کپی می کنم از اینجا و اونجا هم ارسال می کنم. چرا؟ چون، من پنج ساله اون وبلاگ لعنتی رو می نویسم و اذیتم می کنه وقتی می بینم خالی شده. من هیچ مخاطبی ندارم، همیشه تنها کسی ک جلوی خودم می دیدم، بازتاب تصویر خودم توی آیینه بوده. من دچار خود درگیری های عجیب شدم. گاهی وقتا فقط افسرده ای، بعضی وقتا بی انگیزه، گاهی وقتا پر انرژی ای اما عقیده دارم ک بدشانسم. بدون شک یه آدم سرکوب گرم. چرا من نقطه عطف شخصیتی ندارم؟ - یک جور هایی دقیقا شبیه به همین ساعتی ـه ک توش ایستادم - .

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:23
برچسب‌ها :