شبهه آدمی شبیه من

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
من این یه تیکه اشتباه رو به خودم چسبوندم، من این یه تیکه اشتباه رو هر روز با خودم حمل می کنم. من این علامتِ اشتباه رو روی خودم حک کردم، من نفشِ این اشتباه رو، روی پوستم ثبت کردم. من تاثیر این اتفاق بد توی گذشته رو، توی خود فعلیم حس می کنم. من این اتفاق بد رو، به طور انتزاعی هر روز می گذرونم. من توی این قفس بی در و دیوار، من توی این دنیایِ تا ابدِ در انبساط، من توی این عقل محدود و مجبور به درکِ این منظور، ک چرا .. چرا؟ من توی این فکر، ک دامن زدن به پستِ قبلی. من توی این دنیام، و تا ابد هم باهم قهریم. فکر به این وضعیت، شستنِ ردِ این اشتباه با یک مرگ، بعد از هشتاد سال .. خاطرات دوران کودکی از یاد می روند. آن وقت ها ک یک پیرمرد غمگینم شاید، بنشینم و چند ساعت خیره به زخم های روی ساعدم فکر کنم ک چطور ایجاد شدند؟ و می دانی، حتا تو را دگر به یاد ندارم. و نه چهره ی جوانی خود را، و نه حس دویدن پا برهنه توی ساحل را، و نه بلند پروازی ها، نه احساساتِ جدید تجربه ی اولین چیز ها. آنوقت ها، ک یک مرد پیرم .. از سر گذراندم زندگی را، و "جدید" یک معنای در تضادِ با تمامِ من است. و "امید" یک نیازِ به دور از منطق است. منطقی باید بود، باید نشست و منتظر ماند زیر سایه بان و نگریست تپه های دوری را ک مرگ، آرام قدم بر می دارد و می آید به سمتت.

پیرمرد باید بود،
و در اتمام این جمله، نقطه ای نیست
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:23
برچسب‌ها :