متفاوت از خاکستری

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
آه ک درگیرم صبح ها و تا نصف شب مشغول و لحظه های اندکی، آخر هفته ها ک کار تمام می شود می نشینم پای این دکمه ها، و بعد فکر می کنم ک .. فکر می کنم ک، چیزی نیست داخلِ این سبکِ زندگی برای بیان کردن. فکر می کنم به کار هایی ک کرده ام، و متوجه تکراری می شوم ک هفته ی پیشینش متوجه شده بودم و این خود یک تکرارِ دیگر است. این یک غر زدن است، چرا ک خالی ام از صحبت ها. خالی ام از شعر، از داستان و خیابان ها، از تفکر و دیدن اتفاقاتِ درون رویا و به نحوی شاعرانه تفسیرش کردن، من برایِ یک دیدگاهِ متفاوتِ نویسنده گونه دگر زمانی ندارم. خالی از کلمات. تنها خسته، و انتظارِ شروعِ هفته ای دیگر. سرعتِ گذر ایام، طی شدن ماه ها و بالا رفتن عدد سالها، یک طور عجیبی بالا رفته است. انگار ک .. انگار ک این دیروز بود، فروردین ماهِ جدایی، و آن آخرین تجربه ی خود بودنم شده است. بعد از آن، یک رنگ خاکستری به خود گرفتم و توی تاریکی هایِ این قاب همرنگ شدم و زمان روی من غبار ریخت و موهای من روی زمین ریخت و لب ها کمتر رو به خنده باز و چین های پیشانی مهمانِ ثابت صورت شده اند. حال یک آخر هفته ی دیگر شده است و اینجا نشسته ام. سال رو به پایان می رود و سئوال می کنم .. چ چیزی را باید بگردم توی این روز ها؟ این رنگِ متفاوت از خاکستریِ من کجاست؟

دلم تنگ شده است. موهایِ من هیچ هنگام آنقدری ک می خواستم بلند نبوده است. دلم موی بلند می خواهد، تجربه های جدید .. دلم جوانی کردن می خواهد اما، توی بیست سالگی موهایم میریزد و پوستم به کهنگی می زند. شادابی و جوانی از من بیگانه شده است. دلم تنگ شده است برای خیلی چیز ها، و آنها دور تر می شوند و دل من تنگ تر و دست نیافتنی تر. کدام مسیرِ اشتباهی مرا به این دره ی خاکستری نشاند؟ کدام جبر مرا توی این دایره های روزمرگی مسکوت نگه می دارد؟ مجبور به ادامه ی این راه، ترس از آینده ای سیاه، همه چیز رو به نقصان می رود، همه چیز تنها بدتر می شود. جایی ک سفت است را بچسب و لحظه ای گمانِ خطر مبر. سرجایت سفت و ساکت و بی احساس بنشین، منطقی باش و نه احساسی. پول کجاست راستی؟ گم شده توی پست های قدیم. ماشین های بی درپنجره را توی سرمای زمستان ریختند توی خیابان ها، حرکت می کند و باد منجمد کننده ای همه ـمان را به هم بیشتر نزدیک می کند. در این اثنا، توی این سرما مدام از خود می پرسم. پس ون های ناصر خسرو را کجا بردند؟ ماشین برقی بی صدا تکان تکان می خورد رویِ سنگفرشِ ناهموارِ خیابان. ون های بنزینی را کجا بردند؟
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 19:14
برچسب‌ها :