ایمان بیاوریم به یک دندگیِ من

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

نمی دونم از تو و خودم باید چ توقعی داشته باشم. دلم می خواد دوست داشته باشم، تماما و همه وقت و همه جا و بی محدودیت و انکار و قایم کردنت از دیگران، مثل اون موقع ها ک در حد الهه ی آسمان و زمین و زندگی و هستی و فلسفه ی من می رفتی بالا و ستایش می شدی و اشک تو چشمام جمع می شد و دنیام، تمامِ دنیام در حد یه دختر صد هفتاد سانتی هفده ساله ی رنگ پریده کوچیک می شد و جمع می شد یه جا. خیلی ساده و جمع و جور و همه چیز معلوم، تو بودی و همه چیزی بود ک دلم می خواست و رسیده بودم بهش. نمی تونم تحمل کنم برای دیدنت مجبور باشم از بقیه قایمت کنم، بریم تو یه محله ی غریب، تو ساعاتی ک فک می کنن جای دیگه و در حال کار دیگه ای هستیم. دلم می خواد یهو بیام دنبالت برت دارم و بریم بیرون از شهر، شب حتا بمونیم یه جای خلوت و تاریک و آتیش روشن کنم و بی نقشه ی قبلی ماجراجویی کنیم. دلم می خواد زنده باشم و باهات زندگی کنم. بیا زودتر بزرگ و قوی بشیم چون من نمی تونم قبول کنم چیزی غیر این رو، ک نمی تونم قبول کنم سه چهار پنج سال بعد، وقتی سربازی ـم تموم شده و دارم ماهی یک و نیم حقوق می گیرم و یکمی پس انداز از بچگی دارم، خونه اجاره کنم و ننه ـم از خانوم جلسه ای هاش برام یه دختر انتخاب کنه و با مهر صد ده تا سکه به نیت امام علی برم باهاش زیر یه سقف. نمی تونم، نمی خوام و نخواهم کرد، هر عادمی با کمی قوه ی تخیل و یه سلیقه ی خوب و داشتن کمی احساس، می دونه ک باید دنبال چی باشه. همونطور ک من می دونم و یه روز همه اینا رو رقم می زنم.

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 10:48