رنک الکسا شما بروز شد : 0 دومین روز از فصلِ سرد

دومین روز از فصلِ سرد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
توی گوشه چشم و رفتار و تصمیم گیری هایش، برای من مصمم شده است ک از گذشته و من و خاطراتمان عبور کرده است و یک زندگی، بدون دلبستگی های قبلی و بی هیچ وابستگی از من روز شب می کند و منِ بچه ی عاشق حال، می بینم اینها را بعد از ماه ها و سختُ آسان فکر می کنم، یک طرفه این قضیه را جایی بردن محال است، ایهاالحال
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:03
برچسب‌ها :
از من طرد می شود این .. از من فاصله گرفته است این .. از من فرار می کند، قایم می شود توی گوشه های تاریک. از چشمان من می رود توی نگاه های مردم. عادت، وجود خارجی ندارد. بعد از پنج سال و پنجاه سال و پانصد سال، باز هم مثلِ دود مدام در می رود از دستانم. نیست، میلِ من به این .. نمی شود کاری کرد، این گوشه ی
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:03
برچسب‌ها :
آیا شده ام یک انسان با کمترین ریسک های ممکن؟ خوابیدن هیچ جا مگر تختِ خانه؟ لبِ یک پرتگاه، یا روی شاخه های پهن درختان گیلاس. توی سگ پز های تابستان باز نکردن پنجره از ترس خنکای صبح، نتراشیدنِ صورت برای نزدن چند جوش ساده؟ این چیز های راحت و پیش پا افتاده. به تن من عرق کرده است این پیراهن چهار خانه ی اج
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:03
برچسب‌ها :
و خداوند استیون ویلسون را خلق کرد. به همراهِ نسیم خنک بهار و پرده هایی ک از این نسیم پر و خالی می شوند. شخصا فکر می کنم، استیون ویلسون برایِ خود من آهنگ می سازه. به طرز عجیبی دلخواه و مطابق با سلیقه ی این حقیره نحوه ی آهنگ سازی ایشون. اینکه من چطور این موسیقی دان رو پیدا کردم، یک اتفاق شیرین بود و نیازمند تشکر از کسی ک خودش هم نمی دونه اونو بهم معرفی کرده حتا. اما، به هر حال .. توی احساسات و احوالات متفاوت استیون ویلسون برای من مثل یک لباس مناسب برای رقص می مونه. سوار بر حالات زندگی من می شه و اون ها رو زیبا می کنه، مثلِ دو تا بال برای پروانه می مونه. نه صرفا برای پرواز، پروانه ی بی بال رو مجسم کردید؟ اونقدرام خوشگل نیست. بال هاش بهش زیبایی می ده و البته، با اون بال ها پرواز می کنه. استیون ویلسون، درکِ متفاوتی از موسیقی به دنیا داد. درکی ک عامه ی مردم با اون غریبه ن. موسیقی مد نظر ویلسون یک جلوه از زندگی ایه ک شاد و رنگارنگ نیست. تو دنیای ویلسون رنگ سیاه سفید و آبی تیره و رنگ های مرده پاشوندن رو در و دیوار هاش. وقتی ازش پرسیدن چرا، گفت این بازتاب زندگی ملموس تره و بیشتر به چشم میاد. ام
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 8:52
برچسب‌ها :
ایده های ما قدیمی شده است. این روز ها این چیزها دگر مد نیست، حرف ها کوتاه ترند. وبلاگ نویسی دگر کارِ قشنگی نیست. این روز ها توییتر هست، و متن ها کوتاه. طنز، و مردمِ گوسفند طور تر .. یکهو یک جریان شروع می شود و انگار ک رودخانه باشد و همه می افتند وسطش و با جریان می روند. چشمشان را روی پرتگاه ها می بندند. آبشار از دور زیباست، نه برای فرو افتادن از آن کسی صف نمی کشد. این روز ها مردم بیشتر عکس می اندازند، نقاشی ها از بین رفته اند. این روز ها نرم افزار ها عکس شما را افکت های کاغذی می دهد. لمسِ هنر جای خود را به لمس صفحه نمایش داده است. و حتا من، در اسارتِ این پیشرفت بجای قلم بدست گرفتن در حال فشار دادن چند ده دکمه ی مقابلم هستم. این یک جبر است، گاها زیبا .. گاها تلخ، سوگواری برای اصالت ها. ایده های من، آدم های امثال من هرچند ک از نسلِ جدید اما پایبند به تفکرات قدیم اند. من توی پارک روی نیمکت ها دراز می کشم و کتاب می خوانم. من بلد نیستم شال گردنم را یک گره زیبا بزنم، یا ک با عینکِ گرد کائوچویی طور و موهای روی صورت ریخته توی خیابان چرخ بزنم. آدم های مثل من، توی این زمان حل شده اند. کمرنگ شده
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 19:14
برچسب‌ها :
آه ک درگیرم صبح ها و تا نصف شب مشغول و لحظه های اندکی، آخر هفته ها ک کار تمام می شود می نشینم پای این دکمه ها، و بعد فکر می کنم ک .. فکر می کنم ک، چیزی نیست داخلِ این سبکِ زندگی برای بیان کردن. فکر می کنم به کار هایی ک کرده ام، و متوجه تکراری می شوم ک هفته ی پیشینش متوجه شده بودم و این خود یک تکرارِ دیگر است. این یک غر زدن است، چرا ک خالی ام از صحبت ها. خالی ام از شعر، از داستان و خیابان ها، از تفکر و دیدن اتفاقاتِ درون رویا و به نحوی شاعرانه تفسیرش کردن، من برایِ یک دیدگاهِ متفاوتِ نویسنده گونه دگر زمانی ندارم. خالی از کلمات. تنها خسته، و انتظارِ شروعِ هفته ای دیگر. سرعتِ گذر ایام، طی شدن ماه ها و بالا رفتن عدد سالها، یک طور عجیبی بالا رفته است. انگار ک .. انگار ک این دیروز بود، فروردین ماهِ جدایی، و آن آخرین تجربه ی خود بودنم شده است. بعد از آن، یک رنگ خاکستری به خود گرفتم و توی تاریکی هایِ این قاب همرنگ شدم و زمان روی من غبار ریخت و موهای من روی زمین ریخت و لب ها کمتر رو به خنده باز و چین های پیشانی مهمانِ ثابت صورت شده اند. حال یک آخر هفته ی دیگر شده است و اینجا نشسته ام. سال رو به
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 19:14
برچسب‌ها :
کجا بزرگ شدم، کنار عادم های معمولی، توی کالبد یک بچه ی معمولی، چهره ی معمولی، طرز تفکر و هوش و وضع مالی معمولی، کجا بزرگ شدم. توی یک محله ی معمولی، و نه حتا سطح پایین و انقدر فقر ک زندگی را برایم تراژدی وار چهارچوب کند و بشود تاثیری بر کودکی هایم ک بگویم در بزرگی ها چقدر محرک شخصیت عجیبم بوده است. من اهل تظاهر نیستم، من بیشتر از آنچه باید عقب می کشم و توی تاریکی می نشینم و نظاره می کنم گذر تمام چیز ها را. من کسی هستم ک اگر جای نیوتن بود، افتادن سیب را نظاره می کرد و می فهمید و سکوت می کرد و توجیه می کرد خود را. کاری ـست ک هم اکنون می کنم، زندگی را توی کتاب ها و فیلم ها، توی یک لبخند دوستِ شگفت انگیز ک نمی بنمش دگر بار. توی دنیای ذهن خودم، خیال پردازی ها توی رخت خواب. گاهی خجالت زده می شوم از صورتم توی آیینه، نه بخاطر چهره، از حالت نگاه .. از چشم هایِ قانع و آرامم و بی هیچ نور گیرایی. حالت عصبی طور، وابسته به سیگار و موهای ژولیده. نه حتا مثل یک درویش، نه فرد در اوج شادابی و جوانی، نه یک شاعر، نه یک فیلسوف، نه یک آرمان طلب و نه حتا شبیه به انزوا گران. این را آمده ام بنویسم برای خود آینده
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 0:15
برچسب‌ها :
از خاطرات خوبی ک از خودم توی دنیای مجازی دارم، از زندگی دوم و منِ مجازی، شخصیت متفاوتی ک با این واقعیت دست و پا گیر داشتم، یاهو مسنجر بود و چت ها و عادم ها و خاطراتش، از یه کانتکت لیست دویست نفر و بیست سی نفری ک همیشه وقتی ساین این می کردم آن بودن. از قابلیت محشره یاهو برای اینویزیبل بالا اومدن. از اون روزی ک یه بار همزمان مشغول صحبت کردن با هفده نفر بودم! از تاثیر محشری ک رو سرعت تایپ کردنم داشت، از نگاه های عجیب خونواده وقتی پشت مانیتور تند تند تایپ می کردم و قهقه میزدم، از اولین باری ک با یه دختر حرف زدم. از ساعت ها چت کردن، بوی گند گرفتن از زیاد روی صندلی نشستن، از پوزخند زدن ها، کنفرانس های شلوغ محشر، از آدمای جالبی ک توی یاهو مسنجر پیدا می شد. برخلاف چیزی ک توی تلگرام هست. اون موقع ها، همه انگار خیلی با استعداد تر بودن، همه شخصیت هاشون عمق داشت انگار. تو چشماشون ک نگاه می کردی همه یه داستان داشتن. مثل الان همه اینقد سطحی نبودن. اون موقع ها چند تا وبلاگ می شناختم ک بدجوری تحسینشون می کردم و دوست داشتم شبیهشون باشم. هنوز نویسنده ی چند تا از وبلاگا رو میشناسم منتها، دیه مثل قبل اون
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 0:15
برچسب‌ها :
آذر ماه می رسد، شروع می شود آن فصل سرد. بی خانمان ها مظلوم تر از همیشه اند. صورت ها قرمز تر از همیشه است. زمستان فقط از پشت شیشه های خانه ـمان قشنگ است. زمستان، جایی ـست بین تپه هایِ شرقِ دور، جایی میان کوه های هشت هزار متری رشته کوه هایِ بلند هیمالیا، زمستان روی نوکِ دماوند هویدا می شود. وقتی ک هوا آنقدر سرد باشد ک نتوانی چشمانت را باز کنی، آنقدر ک هوا سرد باشد ک حاضر نباشی دستِ هر کسی را ک باشد بگیری. آنوقت ک مطلقا تنها و بی دفاع خود را در باد احساس می کنی. عظمتِ کوهستان، سرما و تنهایی، سفیدیِ مقدسی ک به پلیدی بشارت می دهد. دانه هایِ آبِ حیات بخش یخ زده ای ک حیات می گیرد. جایی توی کوهستان، ک جسد ها یخ می زنند و می شوند راهنمای مسیر. جایی توی کوهستان ک شب ها مطلقا تاریک است و نسیم، دستِ مرگ را روی گونه ها نوازش می دهد. زمستان، برایِ من مقدر کننده ی روز هایِ شاعرانه ی ضعف است. زمستان برایِ من مثلِ یک عید است. آغاز سالِ جدید است، توی آذر ماه تیغ ها انگار تیز تر از همیشه اند.  آسمانِ زنگ زده ی پر ابر و سرد، ماهِ مه آلودِ سفید پشتِ ابر، وزش باد و نوازشِ دستانِ مرگ، و برف می
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 0:14
نتسبمتسبمتسمتبمسکنثتبقمصنتبمکسنیتب این گونه شروع می کنم یک متن را به این حال خراب و دیوانه پریشی هایی ک از چشمانم شده است آویزان. یک روز تکراری توی یک بدن تکراری، خیره نشدن به مانیتور و نادانی از آن چ نمی دانی. ها ها ها ها ها ها ها. کجا می روی ای دوست عزیز من، کجا ایستاده ای تو، چرا زیر بارانی؟ چرا بدنت یخ زده است، چرا نفست در نمی آید. چرا چشمانت ترسیده اند، چرا در حال مردنی آخر چرا. آخر چطور می روی از دستِ من. کجا ایستاده ای، جایی تو قبر خوابیده ای، توی خواب های من مدام در حال فرار، از این شهر به آن شهر و معشوقه ی تکراری، توی خواب ها چهره ات دگر درست یادم نیست. توی خواب ها فراموش کرده ام بویت را، آخرین حسی ک می رود از یاد. آخرین چیزی ک می ماند به خاطره م را هم از دست داده ام، من خود را گم کرده ام و کاریش نمی شد کرد. من خود را از دست داده ام توی گذشته ای ک خود ثبتش کرده ام. روی ساعد دستِ چپم، جای یک زخمِ عمدی مانده است. جای یک گذشته ی نه چندان دور ک حک شده است بر روحِ من. کجایی تو، هان؟ چقدر از تو در یاد من هست، چقدرش را زمان با خود برد، چقدرش را زمان در خاطراتم تحریف کرد؟ اسمت را یادم
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 0:14
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد